... آسمان خدا ...
|
||
چند سال پیش کسی کتابم را جایی برد و دیگر برنگرداند. حالا او " یک عاشقانه آرام" برایم خریده است
می شناسم ... واژه به واژه...خط به خط اش را
می گویم : آرام تر عسل ... فاصله معیاری ست برای انتخاب ارتفاع صدا
به این خط که می رسیم می خندد
نمی داند درست چگونه عاشق" یک عاشقانه آرام" شدم!
یا چطور رفتم مصرانه آن کتاب سخت نوشتار قرمز رنگ را خریدم که بگویم من هم نویسندهء دلچسب تو را می شناسم و هیچ وقت حال و هوای حوصله به آن ارتفاع نرسید که چسب کتاب برای دل من هم کار کند!
خوب می دانم
گذشته هایم همیشه
برایم دلنشین خواهد ماند...
این روزها دیگر همیشه خیلی ساده پیش می آید
می آیی
می نشینی و اشارهء من را دنبال می گیری
می گردی دنبال قصه زندگی ام
برایت می گویم
ساده و خلاصه
در شش خط!
چشم هایت مهربان می شود
سر به زیر می شوی
فکر می کنی
و
فردا
زنگ می زنی
می گویی خوبی ؟!
می فهمم
می گویم
فکرت را مشغول من نکن عزیر دل
نگرانی
می دانم
لبخند می زنم
می گویم
درست می شود!
تو می روی
باز
یکی دیگر می آید
شاید عزیز تر
شاید دور تر
می نشیند
می گردد دنبال قصه زندگی ام
برایش می گویم
...