... آسمان خدا ...

 

دوستم رفت!

درست فردای آن شب که من به "دوست" گفتم هر شب را به امید نیامدن فردایش می گذرانم!

حالا دوست ام نیست

آن هم نبودی بر توانایی دست های خویش! و من فکر می کنم

که باید بود

تا جایی که خدا مجوز اش را صادر کرده است

و باید زندگی کرد

چون

هر روز امیدی هست

به فردایی که شاید بهتر بیاید!

و همین شاید

برای امروز من کافیست ...

 

پ.ن : فقط به بهانه تو که این جا را پیش از آن جا می خوانی!

+ آسمان ; ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

 

کاش هنوز یه چیز تو دنیا بود که آرومم می کرد ...

+ آسمان ; ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

 

دل ام

ع ش ق می خواهد

همیشگی

ماندگار

ساده

همین!

+ آسمان ; ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

 

می شود بیایی درست این جا رو به روی من کمی بنشینی تا من مثل آن وقت های آسمان برایت بی هیچ وقفه ای شعر برسیم و قافیه ببابم؟!

آن روزها که من عاشق تر بودم ، قویتر ، بی دغدغه تر ...

قضاوت ساده ایست ...

آیا من

مهربان تر ؛ آرام تر و کوچک تر از این همه روزهای استخوان سوز که گذشت نبودم؟!

که حالا هیچ نماند از من جز دختری که بر ناتوانی خود دردمند است برای ورود به روزهایی که خوب می داند سخت تر است و کنار آمدن با آن دشوارتر؟

قضاوت کن خدا!

خودت قضاوت کن!

 

+ آسمان ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

 

حالا سردی زمستان پاداش من است

که دیگر هیچ کس یادش نیست

که برایم پاستیل بخرد!

مرا ببرد پارک محبوبم!

برایم شب ها شعر بخواند

یا نه!

بخواهد برایش شعری بخوانم!

حالا رها شده ام

مثل برگ

مثل باد

در آغوش تنهایی ...

+ آسمان ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

 

هرگاه اصرار به رفتن بود ،‌ نرفتم ، ماندم ، تا اینکه بیرون ام کردند

حالا

اصرار به ماندن است ، به گمانت توان رفتنی هست ؟

.

می شناسی ام؟

+ آسمان ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

 

یک ؟

دو ؟

چند روز دیگر باقی مانده است که تو درست رو در روی من بایستی و من سرد و آرام چهره ام را از تو برگیرم و بروم ... ؟

...

بی صبرانه به انتظارم ...

+ آسمان ; ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

 

آسون نیست! --- همین جوری صاف و مستقیم یه عالمه تنفر رو یدک بکشی و با لحظه به لحظه ش نفس! --- سخته که یه جور بخندی و بحرفی و بشینی و پاشی که هیچکی نفهمه چته! --- که هر کی هست یه جوری نگات کنه که حس کنی چقدر تنفر داره تو وجودت قل قل می زنه! --- که حس کنی این نگاه مهربون و دلسوزانه چقدر حالت رو به هم می زنه! --- و چقدر می خوای بری! --- درست مثل یه آدم این سنی --- بری و تو خیابون قدم بزنی و به هیچ کس ربطی نداشته باشه که کی عشق ات می کشه برگردی --- میشه از چاله افتاد تو چاه ؟ --- بعد دوباره از تو چاه افتاد تو یه چاه دیگه؟ --- بعد همین طور بری و بری تا از اونور زمین سر در بیاری --- اونجا که آسمون اش یه رنگ دیگه نیست! نه! ولی یه جور دیگس! مثل آسمون بارون خورده و تمیز محشر این روزا نیست --- هیچ می دونی چقدر دنیا دنیا حرف دارم که بهت بزنم و نمی شه و نباید و نشاید و ... ؟ --- (نمی ذارم - نمی تونم - نمی خوام و نمی شه!... ) --- امروز چقدر دل ام خشم می خواست --- ایستادگی جلوی خشم --- نشد! --- به ساعت کار من هماهنگ نبود --- خیابونای خلوت اش به من رسید ...

+ آسمان ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

 

به گمانم قرار بود امروز دور و اطراف همان باشم که همه جا حرف اش است

اما نیستم!

٧ ماه تا اردیبهشت مانده است

به گمانت آن روز ها را کجایم‌؟

کنار حضرت حافظ یا باز پشت همین میز آبی؟

... تو به من قول داده بودی ...

+ آسمان ; ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

 

امروز روز چندم است؟!

به گمان ات تا آمدن "یک ماه بعد" فصلی از زندگی رقم خورده است؟

+ آسمان ; ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

 

پر اخم می پیچد جلوی من که هی فلانی چرا بی مهابا راه گرفته ای و چراغت کو و ... من اما خوب می دانم و خوب حتی میفهمم این احساس مزخرف ایرانی بودن ام را که تا کسی می خواهد راه بگیرد پر حرص باید حتما پایم را بیشتر فشار دهم تا او نتواند! نشود! --- بعد می رود --- دور دور --- و پیرمرد هیچ نمی فهمد اشک های دختری در سن وسال دخترش شاید چگونه در اولین ساعت های صبح در اوج شلوغی چمران این گونه بی گریز بر زمین می ریزد --- دل دخترک عجیب پر است و عجیب خسته --- پیرمرد نمی داند --- هیچ کس نمی داند ...

می شود از روی زمین محو شوم خدا؟! --- همین طور آهسته --- آرام --- نم نم --- می بینی ؟! --- مهر هم گذشت ...  بی آنکه من خط به خط پارک محبوبم را گذری زنم و از تپه هایش کودکانه پایین بیایم ...

+ آسمان ; ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

 

مصیبت هزار باره را

دیگر اشکی نیست

تنها وزنه ای سنگین

بر روی قدم هایت

نفس هایت

خنده هایت ...

+ آسمان ; ٩:۱٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()