حال غریبی دارم ...
مثل حال همان شب ها که جوان تر بودم
که می نشستم تا صبح پای آن دنیای مجازی ...
حال همان وقت هایی که دغدغه 6 صبح بیدار شدن ها را نداشتم
که ظهر جمعه برایم معنای دیگری به جز خواب داشت ...
که بوی آهنگ منصور می داد و در باز خانه و رفت و آمد اهالی خانه ...
حال و هوای ساعت ها نشستن پای شعر شاملو
حال و هوای تنهایی ... غربت ... بی کسی ...
حالا تمام حس ها خوب است ... سرشار است از همان چیزها که همیشه می خواستم
یک دوست داشتن آرام ... امن .... همیشگی
اما دل ام
روح ام
انگار
جایی همان دورتر ها
گم شده است
و دنبال خانه می گردد
اما من سرم شلوغ است و نمی یابم اش! ...